((به نام خدایی که در این نزدیکی است)) 3سالی میشه که ماه مهر هیچ شکوه و زیبایی و نشاطی نداره برام. بیشتر از سرزندگی وشوق وشور یادآور مرگِ... بیشتر یادم میندازه که چطور رفتی چقدر سخت رفتی و چقدر دلتنگت شدم... یما جان جات خالیه تو تک تک لحظاتم... داره میشه 3 سال... به نام خدایی که در این نزدیکی است... بعد از رفتنت فهمیدم که تولد من و تو به تاریخ شمسی یکی بوده ....18 اسفند تولدت مبارک یما جان.... به نام خدایی که در این نزدیکی است اون موقع که شروع به نوشتن کردم تو این صفحه کوچک فکرشو نمی کردم که یه روزی بیام و به همه بگم تو رفتی ....مریمو تنها گذاشتی و رفتی چه برسه به اینکه بشمرم روزها و سالهای نبودنت رو. داره میشه ٢ سال که رفتی ٢ سال!!! یعنی چند روز؟ مهم نیست که میشه چند روز مهم تو بودی که حالا خیلی وقته نیستی و من خوب احساس می کنم جای خالیتو توی خونه ات توی خونه بقیه وقتی دورهم جمع میشیم.خوب می فهمم که چقدر تختت گوشه هال جاش خالیه و چقدر دلم برای حتی از درد نالیدن هات هم تنگ شده... یما جان داره میشه ٢ سال ولی کی میدونه که برای من این ٢ سال چند روز بوده... به نام خدایی که در این نزدیکی است دلم میخواست امسال روز مادر رو به یما هم تبریک بگم اونم یجوری که برم بشینم روبروش و بهش بگم عزیزم روزت مبارک اما نشد... دلم میخواست امسال مثل سالهای قبل روز مادر داشتم با شور و شوق اما نشد... دلم میخواست اما نشد... دلم گرفته خیلی............... به نام خدایی که در این نزدیکی است... امسال هم تموم شد.... میدونستم آخر سر هم با این جمله کلیشه ای که "امسال هم تموم شد ،حالا باید دوباره شروع کنیم و سال دیگه چی پیش میاد" شروع می کنم ... نه یه جور دیگه بگم بهتره اینکه این سالی که گذشت خیلی وقتها دلم گرفت، دلم تنگ شد،دلم سوخت،دلم شکست و اینکه خیلی دلم پر زد واسه خیلی از دلخوشی ها... ٢٩ مهر امسال سال اول فوت یما(مادربزرگم) بود...درست سالش مصادف شد با سوم خواهرش و اینکه ۴٠ ام خواهرش مصادف شد با فوت یکی دیگه از بستگانمون که برای هممون خیلی عزیز بود..مدام خودمو آروم میکردم که باید به فکر کسانی باشم که هنوز کنار من نفس میکشن اما .... نمیخوام خیلی راحت همه چیزو از یاد ببرم و بگم خیلی سال بدی بود اما بارها و بارها برای خدا درد و دل کردم که سال سختی پیش روی من که خیلی ناتوان تر از خیلی از ینده هاش هستم گذاشت... ساده و راحت بگم که دلم برای یما تنگ شده! حیف که رفت....زود رفت و سخت رفت... دعا کنید برای همه برای من هم همینطور! مریم راستی محسن الآن ٢ سال و ٩ ماهه شده و شیرین صحبت میکنه ... ((به نام خدایی که در این نزدیکی است )) به نام خدایی که در این نزدیکی است... من هنوز زنده ام !.... با اینکه فکر میکردم با رفتن خیلی از عزیزانم من هم نمی مانم! اما هنوز هستم ... جالب اینکه گاهی اوقات میخندم!!!! به شب میسپارم ترا تا نسوزد به دل میسپارم ترا تا نمیرد مادر بزرگم......................... به نام خدایی که در این نزدیکی است... از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست.... همین. به نام خدایی که در این نزدیکی است هفت سین بهانه است برای گرفتن حاجات....

سلام بر یوسفِ ما میدانم که اصلا نباید گلایه کنم اما بگذار لااقل با تو صحبت کنم...
راستش را بخواهی کلبه احزانِ ما گلستان که نشد هیچ ٬نیلوفرانه های عاشقی که
به دورِ شوقِ دیدنت تا خودِ آسمان قد کشیده بودند هم به چشم یوسفی ندیدند...
دلهای غم دیده ٬سرهای شوریده بهتر که نشدند٬ بهار عمرشان هم خزان شد!!!!
دو روز که سهل است سالهاست که دورِ گردون بر مرادِ ما نمیگردد!
روزها و سالها و دوران یکسانتر از همیشه اند.....
یوسف جان میبینی ! میبینی بازیهای پنهان ثانیه به ثانیه بیشتر میشوند در پس
پرده ها!!...........
بشوق کعبه قدم که نه آسیمه سر دویدیم بی اعتنا به خارهای مغیلان اما....
همیشه امید دادیم این قلبها را که :
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور!
اما دیگر خسته ایم.!!
دوست داریم این بار حافظ شکل دیگری پاسخ نیتهای منتظرمان را بدهد..
کاش میگفت:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند .....
این روزها مدام زمزمه میکنم که:
بر سر تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمیشود!!!!
سلام بر مهدی(ع).....

من نچسبیدم به هفت سین کوچکمان که حاجت بگیرم !
چسبیدم به تمام لحظاتی که گذشت و من نفهمیدمشان و به تمام لحظاتی که قرار است بیاید و من و تو و او باشیم در آن !
تنها نگاه کوچک به کتاب میان هفت سین میتواند دل را بلرزاند و بشکند و حاجت بگیرد!!!!
| Design By : Mihantheme |

